محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3890
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كوهها روان بودند و چون نزديك وى رسيدند نيزه ها را به زمين كوفتند و دوان سوى آنها رفتند و پيش از آنكه وارد شوند به آنها گفته شد باز گرديد به سبب آنكه بيمشان در دل آنها افتاده بود . گويد : پس بازگشتند و بر اسبان خويش نشستند و نيزه ها را برگرفتند و اسبان خويش را بتاختند گفتى يك ديگر را تعاقب مىكردند . شاه به ياران خويش گفت : « آنها را چگونه مىبينيد ؟ » گفتند : « هرگز كسانى را چون اينان نديدهايم » گويد : شبانگاه شاه كس پيش آنها فرستاد كه سالار و شخص برتر خويش را پيش من فرستيد كه هبيره را فرستادند و چون به نزد شاه وارد شده به دو گفت : « عظمت ملك مرا ديدهايد و كس نيست كه شما را در مقابل من حفظ كند ، اكنون در ولايت من هستيد و چون تخم مرغ در كف منيد ، من ترا از چيزى مىپرسم كه اگر راست نگويى شما را مىكشم . » گفت : « بپرس » گفت : « چرا در روز اول و دوم و سوم سر و وضعتان را چنان آراستيد ؟ » گفت : « سر و وضع ما به روز اول پوششى بود كه در ميان كسان خويش داريم و بوى ما به نزد آنها چنانست . به روز دوم چنان بوديم كه پيش اميران خويش مىرويم و روز سوم چنان بوديم كه با دشمن رو به رو مىشويم كه وقتى خطرى رخ دهد چنين باشيم . » گفت : « ايام خويش را نيكو مترتب كردهايد پيش يار خودتان بازگرديد و بگوييد بازگردد كه من حرص او را و كمى يارانش را دانستهام و گر نه كس مىفرستم كه شما را و او را هلاك كند » گفت : « كسى كه اول سپاهش در ولايت تو است و آخرش در آنجا كه زيتون مىرويد ، چگونه يارانش كمند و كسى كه دنيا را كه بر آن تسلط داشته پشت سر نهاده